تبليغاتX
.::|| کوبیسم ||::.
شنبه 11 فروردین1386

عشق

 

در آن روزی که در محله خودمان دیدمت به تو علاقمند شدم .از آن روز به بعد که برای رسیدن به تو لحظه شماری میکردم ظهرها که به مدرسه میرفتم مغازه شما سر راهم بود. وقتی که زیر چشمی به من نگاه میکردی لبخند بر لبانت پدیدار میگشت . واااای چقدر از لبخند تو امیدوار میشدم که روزی به تو خواهم رسید .من همیشه تورا با آن کت شلوار قهوه ای و پیراهن سفیدت که پشت مغازه بودی و منتظر رسیدن من بودی میدیدم . از جلوی مغلزه میگذشتم . تو با آن لبخندت که به من میزدی و روز موعود را خبر میداد .. یک روز شما را در مغازه ندیدم. هیلی ناراحت شدم. اما بعد فهمیدم که به مسافرت رفته بودی بعد ار آن هفته دوباره با لبخندت پشت مغازه مشاهده کردمت . آن روز شاد تر از روزهای پیش بودی . نگاهت کردم چشمک زدی و از خوشحالی در پوست خودت نمیگنجیدم . آن روز مادرم از این موضوع مطلع شد و نمیدانست که من به تو علاقمند م تا اینکه روزی مادرم به من گفت که تو اومدی ..

اصلا باورم نمیشد .وارد اتاق شدم تورو دیدم نگاهم به نگاه مهربانت خیره ماند

چی بگم؟ سلام کردم و تو با نگاهت جواب دادی .دستی به کت قهوه ایت کشیدم و بلند فریاد زدم  :  قربونت نون خامه ای ....!!!

 

 

نوشته شده توسط یگانه در 2:6 AM | | لینک به این مطلب
شنبه 4 فروردین1386
 

 

یک عکس قشنگ هم در ادامه مطلب گذاشتم .. بخصوص فکر میکنم میتونه طرح خوبی باشه برای عزیزانی که به نقاشی علاقه دارند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یگانه در 4:9 PM | | لینک به این مطلب
شنبه 4 فروردین1386
نامه اي به پدر!

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري‌هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي‌نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي‌خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي‌دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني‌هاش، خالکوبي‌هاش، لباس‌هاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي‌تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي‌زنه. ما اون رو براي خودمون مي‌کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائين‌ها و اکستازي‌هايي که مي‌خوايم. در ضمن، دعا مي‌کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي‌گرديم، اونوقت تو مي‌توني نوه‌هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي‌خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

                                       

 

         با تشکر از حسین عزیز    

                            

نوشته شده توسط یگانه در 3:43 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1 فروردین1386

*********************

happy  norooz

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.

نوشته شده توسط یگانه در 0:27 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1 فروردین1386
 

سلام به همه دوستای گلم

امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی رو همراه با موفقیت وشادی شروع کنید.

اگر مسافرت میرید امیدوارم خیلی بهتون خوش بگذره

جای من هم خالی...!!!

 

  *:.:* عید نوروز مبارک*:.:*

نوشته شده توسط یگانه در 0:20 AM | | لینک به این مطلب